سيد محمد باقر برقعى

134

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نديده است كسى سرو را گريبان چاك * كه كرده است برون مه ، سر از گريبانش رخش چو عيد همايون به ما مباركباد * كه بىمضايقه ، جان مىكنيم قربانش ز عشق لاف زدن درخورست آن‌كس را * كه هست درگه پيكار مرد ميدانش شدم اسير به زندان عشق و مىدانم * كه نيست راه نجاتى مرا ز زندانش از آن زمان كه اسير فراق شد « خوش‌دل » * نديده است كسى در زمانه خندانش زبان حال فاطمهء زهرا عليها السّلام به پدر زمانه از تن زهرا توان و تاب گرفت * چنان كه از دل گلگون او گلاب گرفت گلاب مىچكد از روى چون گلم بر خاك * كه اشك و خون دل و ديده صبر و تاب گرفت « بگو بخواب كه امشب ميا به ديدهء من * جزيره‌اى كه مكان تو بود آب گرفت » خزان مرگ به هجده بهار عمر رسيد * اجل بكشتن من شيوهء شتاب گرفت جوار قبر تو آن تك‌درخت را بفكند * عدو و بر رخ ماه من آفتاب گرفت از آفتاب اگر چهره سوزدم غم نيست * كنون كه جسم تو را در بغل تراب گرفت ترا تراب گرفت و يگانه دخت تو را * فلك ز دست گهربار بو تراب گرفت بكشت قنفذ دون با غلاف شمشيرم * دمى كه بوسه ز حلق على طناب گرفت به يمن مدحتت اى دختر نبى « خوش‌دل » * به ديگران سبق از حسن انتخاب گرفت خداشناسى پيمبر با گروهى از صحابه * گذر مىكرد از راهى خرامان به ناگه ديد زالى دوك در دست * كه ريسد نخ ز پشم گوسفندان به دو گفتا خدا را چون شناسى * الا اى مادر پاكيزه دامان به پاسخ زال دست از دوك برداشت * ستادى دوك و شه گرديد شادان جواب مصطفى را با عمل داد * زبان بربسته گفت اين نكته را آن كه داند تا خردورزنده‌اى هست * « كه با گردنده گرداننده‌اى هست »